یادت می آید فراموشی دیروز را

وقتی که از کوچه های نا هوشیاری رد می شدیم

من یک آفتابگردان کوچک را بغل گرفته بودم

و داشتم تمرین روشنایی می کردم

تو بدون اینکه زنگ بزنی وارد آیینه شدی کنار من نشستی

ویک بسته تیر به تنهایی من شلیک کردی؟

 

 


 

نوشته شده توسط میثم در شنبه دوازدهم اسفند 1385 ساعت 14:36 موضوع | لینک ثابت